✍همسرم …!
🔹آخرین بار، یک شب بارانی با هم قدم زدیم و کلی حرفهای قشنگ قشنگ گفتیم.
صبح روز بعد سرکار رفت. نگاهی دلبرانه کرد و گفت: مواظب خودت باش. نمیدانستم این آخرین باری است که صدای نازنینش را میشنوم. دلشوره داشتم. با خودم گفتم فکر منفی به سرت راه نده و به چیزهای خوب فکر کن.
🔹نزدیک ظهر تلفن خانه زنگ خورد. شماره ناشناس بود. گوشی را جواب دادم. یکی از همکاران همسرم بود. میگفت شوهرم تصادف کرده و بستری است. نمی دانم چه طور خودم رابه بیمارستان رساندم. حالش خیلی بد بود. چند ساعتی دست به دعا برداشتم.
🔹تلاش پزشکان بینتیجه ماند. با اعلام مرگ همسرم دنیا روی سرم خراب شد. بچه ام را بغل کرده بودم و اشک میریختم. خانواده همسرم آمدند. جای آن که پشت سرم باشند گلایهها شروع شد. آنها که از روز اول ازدواج ما مخالف بودند بهانه دستشان آمده بود و نگاهم نمیکردند. من ماندم با مصیبت مرگ همسرم و مشکلاتی که خانوادهاش برایم ایجاد کردند.
🔹 از شهرخودمان به مشهد آمدم. با حمایت یکی از اقوام نزدیک، کاری پیدا کردم. چند سالی گذشت. خبر دار شدم پدر شوهرم فوت کرده و مادرشوهرم تنها مانده است. بچههایش حاضر به نگهداری او نبودند.
🔹رفتم و مادر بزرگ را پیش خودمان آوردم. خدمت به مادر شوهرم را یک امتحان برای خودم میدانم و این که روح همسرم از من راضی باشد. دیروز در خیابان شلوغ چند دقیقهای او را گم کردیم. دلم داشت از نگرانی میترکید. خوشبختانه پلیس او را پیدا کرد.
احترام به آدمها، برای خودمان احترام میآورد و احساس آرامش میکنیم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست…
@Akhbarmashhad
