✍️ زندگی دستم را گرفت
🔹پدرم آمده بود مدرسه برای پیگیری وضعیت درسیام. تند و تیز گفتم برگردد.
آقا معلم نهیب زد برو بچه،اندازه خودت باش.
🔹پدرم دل پردردی داشت، میگفت این بچه از حالا دنبال رفیق و رفیق بازی و موتور سواری افتاده است.
🔹من خیلی از پدرم دلگیر شدم. سرتان را درد نیاورم، اختلاف من و پدرم هر روز بیشتر و بیشتر شد. بیرضایت او با دختری ازدواج کردم که برادرش معتادم کرد.
🔹با مرگ پدرم شکستم و از چشم خانواده و فامیل افتادم. زنم هم رهایم کرد و رفت.
🔹امروز صبح سر چهارراه در حالی که خیلی به هم ریخته بودم، دست گدایی جلوی ماشینی دراز کردم که نمیدانستم رانندهاش کیست.
🔹مرا شناخت، پیرمرد با موهای سفید دستم را محکم گرفت و گفت فلانی خودتی؟ چرا با خودت این کار را کردی؟ نگفتم حواست باشد…
🔹چراغ سبز شد و به راه خودش ادامه داد. شناختمش آقا معلم بود. حالم بد شد. بعد از ظهر با دوستم رفتیم سرقت وسایل داخل خودرو که دستگیر شدیم، حرف آقا معلم درست بود.
🔹خدا بیامرزد پدرم را. همیشه میگفت غرور و خودخواهی کار دستت میدهد. کاش دست آقا معلم را پشت چراغ قرمز بوسیده بودم.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست…
@AkhbarMashhad
